علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

بازیهای این روزا...

اینم از اسباب بازی مورد علاقت در 19ماهگیت, عاشق این چرخونکایی اینم از اولین اسباب بازی که گل پسرم با انتخاب خودش و به زور و گریه صاحب شد.آخه ما رفته بودیم که واست لیوان نی دار بخریم از یه سیسمونی فروشی که شما اینو دیدی و نشستی روش و دیگه پایین نیومدی حتی موقعی که بابا خریدشم حاضر نشدی که بیای پایین بابا هم مجبور شد سوار بر اسب شما رو بغل کنه و سوار ماشین کنه توی این عکسم هر چی صدات میزنم میگم علی ببین مامانو عکس بگیرم اصلا توجه نمیکردی و تمام حواست به خونه سازی بود و اما اینم از بلندترین برجی که گل پسرم تا حالا ساخته خب میریم سراغ سرگرمیه بعدی که روشن و خاموش کردن لامپ خونه بوسیله ص...
28 ارديبهشت 1393

حال این روزای من و بابایی...

گل پسر مامان و بابا دیگه مردی شده واسه خودش12روز دیگه علی آقا20ماهه میشه و اما این روزا خییییییلی بهانه گیر شدی دوست داری همه چیز طبق میل شما انجام بشه,اینجوریم که نمیشه مامانی,این میشه که یه کم اوضاع پیچیده میشه شما گریه میکنی  من و بابایی هم بر خلاف میلمون مجبوریم که یه خورده به این شیوه ی کار شما کم محلی کنیم .اول که تا اونجایی که بشه سعی میکنیم شما رو یه جوری با یه چیز دیگه مشغول کنیم بعضی وقتا پیروز میشیم بعضی وقتا هم اونجاس که کم محلی میکنیم شما هم گاهی وقتا خسته میشی از گریه کردن و گاهی وقا هم نه کار به جاهای باریک میکشه یعنی انقدر گریه میکنی که دیگه صورتت پر از اشک و قرمز میشه صداتم میگیره.آخه مامان جونم چرا اینجوری میکنی با خود...
27 ارديبهشت 1393

اولین آرایشگاه و...

چند روز پیش رفتیم آرایشگاه که موهاتو کوتاه کنیم چون خیییییییییییییلی بلند شده بود و میومد تو چشمات بابا هم که اصلا دوست نداشت موهای گل پسری و کوتاه کنه بالاخره با اصرارهای مکرر مامان قبول کرد که فقط یه خورده آقای آرایشگر موهاتو مرتب کنه.تو محیط اونجارو خیلی دوست داشتی و تا نوبتمون شد کلی بازی کردی ولی امان از وقتی که آقای آرایشگر اومد و میخواست شروع کنه شما هم شروع کردی به گریه کردن هر چی مامان واست شعر خوند و بابا واست شکلک دراورد و اون آقای آرایشگر باهات راه اومد اما تو به هیچ وجه همکاری نکردی ولی خب آرایشگرت کارشو خوب انجام داد با این وجود که شما صدای گریت فکر کنم تا توی خیابون میرفت  اینم علی آقا قبل از رفتن به آرایشگاه. ...
14 ارديبهشت 1393

باغ عمو سیروس

جمعه ها برناممون اینه که میریم خونه مادر جون اینا بعضی وقتا هم با عمو سیروس اینا میریم باغشون جمعه هفته پیش مادر جون و بابابزرگ و عمه اینا خونه ما دعوت بودن ما هم با اونا همگی رفتیم باغ که خیلی هم خوش گذشت اینم چند تا از عکسایی که ازت گرفتم عزیزم گل پسر متفکرم الهی مامان قربونت بشه عکس بعدیتم من نشستم تا ازت عکس بگیرم بلافاصله بعد شما ادای مامانو دراوردی اینجوری... اینم شما وروجکم و سارینای عمه. وای کوچولوی مامان میخواد پینگ پنگ بازی کنه بعد از ظهرم عمو سیروس رفت واسمون بستنی گرفت و شما اینجوری مشغول خوردن شدی ...
14 ارديبهشت 1393

اولین لغت نامه گل پسری در 18 ماهگی

تلفظ کلماتتو با انگلیسی نوشتم چون راحتتره آخه نه که خیلی واضح حرف میزنی الهی من قربون اون زبون شیرینت برم iiish=شیر ab=آب bis=سیب bisbis=بیسکوییت nu=نون baaah=به به na na na=لالایی که مامان واست میخونه taa=کفش pa=پا da=دست da da=منظورت همون بیرون دد  mu=مو hammm=ماشین.دوچرخه.گالاسکه mama=مامان baba=بابا ame=عمه ammm=عمو dadi=دایی البته بیشتر اسمشو صدا میزنی mama=محمد hame=فهیمه ata=اصغر habi=حمید tuda=طوبی tom tu tu=تخم مرغ biiiyyya=بیا buo=برو apta=افتاد bebe=بده ab bete=شب بخیر habe=خوابه his=هیس dati=دتی dol=گل dada=دست دست(تشویق) ...
13 ارديبهشت 1393

عیدت مبارک پسر گلم

1393 گل پسر مامان و بابا دومین بهار زندگیت مبارک ایشالا... همیشه شاد و سلامت باشی واسه منو بابایی همین کافیه.   چون هفت سین امسالمون شمع بود تو همش در حال فوت کردن شمعها بودی. این عکسم کنار هفت سین خاله رقیه ازت گرفتم . این یکی هم هفت سین خاله زهره و عمو مرتضی هست.     این یکی هم خونه عمو هاشم.   میخواستم کنار همه ی هفت سینا ازت عکس بگیرم اما نشد.... ...
6 ارديبهشت 1393

13 به در بارونی...

روز 13 به در ما آباده بودیم و هوا هم خیلی سرد و بارونی بود رفتیم با بابابزرگ مامانی ولی چون بارون میومد برگشتیم این عکسم توی راه برگشت ازت گرفتیم جای قطره ی بارونم روی لنز دوربینه.... واسه ناهار اومدیم خونه دایی صادق توی باغچه خونشون گل لاله واژگون بود که خیلی خوشگل بود که منم.... ...
1 ارديبهشت 1393

سفر به بوشهر در ایام نوروز

هفته ی اول عید با عمه زهرااینا رفتیم بوشهر که خیلی خوش گذشت و تو کلی توی آب و شن بازی کردی عزیزم. آجی سارینا خدای ژست و علی آقا هم بازیگوش و حواس پرت. این کوچولو هم اسمش حسین بچه ی دوستای عمو مهدی که بوشهر زندگی میکردن وهمبازی شما شده بود. کنار دریا که رفتیم به پوستت ضد آفتاب زدم پشت دستت یادم رفته بود شب که برگشتیم خونه دیدم پشت دستت کامل سوخته بود آخیییییی ولی یه کار خوب که انجام دادم این بود که لباس آستین بلند وشلوار تنت کردم تا بدنت نسوزه  اما اجی سارینا که مایو پوشیده بود کل بدنش سوخت اینم از دستای کوچولوت وقتی برگشتیم ببین چه کثیف شده به قول خودت " بای بای " یعنی وای...
29 فروردين 1393

روز های پایانی سال 92 و خانه تکانی

خوشگل مامان از بس موهات بلند شده همش میاد تو چشمت منم اذیت میشم ولی فکر نمیکنم خودت مشکلی داشته باشی آخه هر وقت با دست میزنمش کنار خودت دوباره میریزی تو چشمات منم اینجا واست موگیر زدم ... یواشکی   عاشق حرف زدن و بازی کردن جلوی آینه هستی باور نمیکنی میتونی ببینی..... اینجا هم موش شدی  و در آخر بوووووووس   ناگفته نماند خیلی کمک من و بابایی کردی توی خونه تکونی وروجک ...
23 فروردين 1393